تبليغاتX
فریاد معلمان
درد معلم فقر نیست ، فرق است.
 شعر

وعده ي سر خرمن


معلما شادي کنيد کف بزنيد که يار مياد


حقوقاتون اضاف ميشه شادي بيشمار مياد


بسته ي پول و اسکناس نه يک هزار هزار مياد


مثال آقا زاده ها ،يمين و از يسار مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار مياد


تو حق جذب خودته از دست اونها مي گيري


اگر تا وقتي که ميدن ، زنده بموني نميري


آسين و  بالا ميزني براي بچت زن مي گيري


بخت او هم بيدار ميشه جهيز قطار قطار مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار مياد


درست ميشه برجستگي


ميره ز تن ها خستگي


الگو ميشه شايستگي


غم ها همه کنار مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار مياد


تعاوني درست ميشه


پايه ي تبعيض سست ميشه


رشوه که سس و مس ميشه


يسار ميره ، يمين مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار مياد


کانون زنو پا مي گيره


محکم ميشه جا مي گيره


حق شما ها مي گيره


يه يار غمگسار مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار مياد


يکسان ميشه کل حقوق


با شافتک و شيپور و بوق


مشکت مي گرده پر دوغ


پول ها قطار قطار مياد


بزک نمير بهار مياد


کمبيزه با خيار میاد


یه روزی خونه دار میشی


صاحب اختیار میشی


مالک کسب و کار میشی


نهال تو به بار میاد


بزک نمیر بهار میاد


کمبیزه با خیار میاد


بچه تو هم غصه نخور


شاید خوری یه روزی سر


بین بزرگان خوری بر


به تور تو شکار میاد


بزک نمیر بهار میاد


کمبیزه با خیار میاد


             کاظم کمالی    از شیراز


منبع: وبلاگ كانون فرهنگيان شيراز
|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 | موضوع: شعر |
 من فرخي يزدي <لب دوخته>ام


من فرخي يزدي <لب دوخته>ام - محمد دادفر


فرخي يزدي 12677 - 1318 ش)‌از جمله سخنوراني است كه سر سبز بر سرخي زبان گذاشته است. او ستاينده و مرثيه خوان ميرزاده عشقي است و مي‌داند همتاي او را زبان آتشينش به كام مرگ برده است. اما همان مسير را مي‌پيمايد تا در زندان استبداد رضاخاني به ضربه <آمپول هوا>ي پزشك مجاز <مختاري> كشته شود.

شايد تاريخ ايران كسي جز فرخي را به ياد نياورد كه پس از سرودن شعري حقگرا دهانش را دوخته باشند. حاكم يزد ضيغم الدوله بختياري وقتي شعر اعتراض و اندرز فرخي را شنيد، دستور داد دهانش را بدوزند و به زندانش بيندازند، چون تا آن زمان هيچ كس چنين درشت، با حاكمي قدرتمند، سخن نرانده بود. ‌

شاعر جوان، در اين شعر- كه در آستانه مشروطه سروده شده و هنوز صداي اين نهضت از تهران فراتر نرفته- با لحني آمرانه و بي‌پروا، با حاكم برخورد مي‌كند. ‌

شعري كه سبب شد حاكم يزد را به دوختن دهان فرخي وادارد با مطلع: <عيد جم شد اي فرياد خو، بت ايران پرست! مستبدي، خوي ضحاكي است، اين خو، نه زدست> آغاز مي‌شد و پس از آن در پايان يكي از بندها مي‌گفت: <ليك گويم، گر به قانون، مجري قانون شوي/ بهمن و كيخسرو و جمشيد و افريدون شوي.> ‌

فرخي دهن دوخته بر ديوار سلولش نوشت: <به زندان نگردد اگر عمر، طي/ من و ضغيم الدوله و ملك ري/ به آزادي ار شد مرا بخت يار/ برآرم از آن بختياري دمار.> اينجا آغاز اميدواري‌هاي فرخي به قانون و حكومت قانون است. در دوره تفنگ سالاري، شاعر يزدي دهان دوخته، منتظر آزادي است تا به پايتخت برود و از حاكم شكايت كند و با قدرت قانون، دمار از او برآورد. ‌

درونمايه اصلي شعر مشروطه، آزاديخواهي و وطن پرستي است اما فرخي مضمون ديگري را به اين دو مي‌افزايد: عدالتخواهي. عدالت از نگاه فرخي يك مرام است، يك مذهب است كه بايد جامعه پيرو آن شود و روابط خود را بر آن اساس سامان دهد.

او در غزلي مي‌گويد: <خوش آنكه در طريق عدالت قدم زنيم/ با اين مرام در همه عالم، علم زنيم.>

عدالتي كه فرخي در پي آن است عدالتي بر اساس آموزه‌هاي سوسياليستي است. دفاع از دهقانان و رنجبران در مقابل مالكان و سرمايه‌داران، همنشيني و رفاقت با سليمان ميرزا اسكندري و اقامت چند ماهه او در مسكو و يك ساله او در برلن، احتمالا در شكل گيري انديشه‌هاي سوسياليستي فرخي تاثير زيادي داشته است. ‌

فرخي در غزلي با مطلع <تا حيات من به دست نان دهقان است و بس/ جان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس.> به ستايش دهقانان و رنجبران پرداخته و در پايان آورده است: <منهدم گردد قصور مالك سرمايه‌دار/ كاخ محكم،كلبه ويران دهقان است و بس.> و در ادامه خروش و فرياد خود را خروش دهقانان مي‌داند: <نامه طوفان كه با خون مي‌نگارد <فرخي/> در حقيقت نامه طوفان دهقان است و بس.> وي در يك رباعي سوسياليست‌ها را از انحراف برحذر مي‌دارد و مي‌گويد: <اكنون كه شديد <سوسياليست> مآب/ خودخواهي و اشراف پرستي نكنيد.>

بخشي از زندگي فرخي، در به‌دري‌هاي او است. در آغاز براي دادخواهي و پيوستن به جنبش آزاديخواهي مشروطه از يزد به تهران مي‌آيد. در تهران وقتي همزمان با آغاز جنگ اول، عرصه زندگي را بر خود تنگ مي‌بيند به عراق كوچ مي‌كند و دوباره از تعقيب انگليسي‌ها در عراق مي‌گريزد و به تهران مي‌آيد. در تهران به صف مخالفان وثوق الدوله و قرارداد 1919 م مي‌پيوندد و به زندان مي‌افتد.

پس از كودتاي 1299 شمسي كه فضاي سياسي رو به گشايش مي‌گذارد، دوباره روزنامه‌هاي انقلابي و منتقد سر برمي‌آورند. <قرن بيستم> عشقي و <طوفان> فرخي آتشينتر از ديگران به اساس استبداد مي‌تازند. قوام‌السلطنه تومار <طوفان> را درهم مي‌پيچد و پس از آن گشايش‌هاي دزدانه فرخي هم نمي‌تواند انتشار پيوسته آن را در پي آورد. ‌

يكي از اتفاقات جالب زندگي فرخي اين است كه در ميانه زندان‌ها و تبعيدها و توقيف‌هاي عمرش، در سال 1307 شمسي به‌عنوان نماينده مردم يزد به مجلس هفتم راه مي‌يابد و يكي از اولين كارهايي را كه انجام مي‌دهد، گشايش دوباره <طوفان> است. دوباره دولت دستور توقيف <طوفان> را صادر مي‌كند و فشارها بر فرخي افزايش مي‌يابد. شاعر نماينده با كمك محمدرضا طلوع، نماينده رشت يك فراكسيون اقليت دونفري ايجاد مي‌كند و پس از آنكه حيدري، نماينده مهاباد او را در هنگام نطق محكم كتك مي‌زند كه خون بر چهره اش روان مي شود، چند روز در مجلس بست مي‌نشيند و بعد مي‌گريزد و سر از مسكو درمي‌آورد. در مسكو هم ناسازگاري مي‌كند و به برلن مي‌رود و آنجا هم روزنامه <نهضت> را منتشر مي‌كند كه در پي شكايت دولت ايران و به حكم دادگاهي در برلن و فشار پليس آن جا،اخراج مي‌شود.

ظهور قدرت مطلقه رضاخان تمام آمال و آرزوهاي مشروطه‌خواهان را بر باد داد،در برخي از انقلابيون يأس و وادادگي برانگيخت و در برخي فرياد و اعتراض! فرخي از آناني بود كه تحمل بازگشت فردمحوري و نقش بر آب‌شدن نقشه‌‌هاي مشروطه را نداشت. او در شماره 37 <طوفان-> منتشره در آذر 1302 ش- مقاله‌اي به عنوان امنيت چيست؟ دارد كه در آغاز آن، اصولي از قانون اساسي كه تعرض به آحاد ملت را ممنوع و دستگيري افراد را بسته به حكم قاضي مي‌داند، مي‌آورد و بلافاصله مي‌پرسد: <اين است معني امنيت در مملكت مشروطه؟>

و بعد خطاب به رضاخان، تخلفات حكومت را برمي‌شمارد و مي‌گويد: <شما اگر مي‌خواستيد با قدرت و اراده فردي حكومت كنيد، تكليف ملت را روشن مي‌كرديد و ما هم قلم را شكسته، كنار مي‌رفتيم.> و در پايان محكم مي‌گويد: <يا حكومت استبدادي يا اجراي قوانين مشروطه!؟>

يكي از موارد نادر در تاريخ مطبوعات ايران، شادماني مدير يك روزنامه از تشكيل دادگاه براي محاكمه روزنامه‌اش است. احمدشاه قاجار از <طوفان> شاكي است و رضاخان، وزير جنگ هم در عريضه‌اي از مجلس خواسته است كه فرخي را به محكمه بسپارد، اما فرخي در همان حال كه با تهديدهاي رضاخان روبرو است، به آن سوي مساله كه توسل پادشاه و وزير قدرتمند به محكمه و قانون است، مي‌نگرد و مي‌نويسد: <ما خوشوقتيم كه براي اولين دفعه، وزير جنگ، خود را راضي نموده‌اند كه به محكمه تسليم شوند.>

فرخي در ادامه مي‌گويد حاضر است حتي در اين محكمه اقرار به محكوميت خود كند،اما اين شيوه يعني تساوي حقوق همگان در برابر قانون مملكت، پايدار بماند.

فرخي هم افشاگر حكومت است ، هم مردم را از پذيرش ستم برحذر مي‌دارد و هم از ملت مي‌خواهد برحق خود آگاه باشد و خود را به حكومت نفروشد. او مرام خود را بت‌شكني مي‌داند و ساختن بت جديد را نمي‌پسندد. وي حكومت را مجموعه تضادها مي‌داند؛ حكومتي كه در آن مجلس آراسته، هست، اما عرصه بر مليون تنگ است و همزمان قانون و حكومت نظامي و فشار گرد آمده‌اند تا حكومت شتر، گاو و پلنگ را بسازند. او مردم را از <فروختن راي> بازمي‌دارد و مي‌گويد اگر احتياج داريد: <از مرتجعين پول بگيريد و ليك / در موقع راي خودفروشي نكنيد>!

فرخي به هيچ روي حاضر به معامله با حكومت نمي‌شود و بر مرام خود كه وطن‌پرستي، آزادي‌خواهي و عدالتجويي است، پافشاري مي‌كند و تا آنجا ايستادگي مي‌كند كه راهي جز كشتن او براي حكومت جبار باقي نمي‌ماند.

يكي از غم‌انگيزترين تصويرهاي زندگي فرخي،شعري است كه پيش از خودكشي ناموفق، بر ديوار زندان نوشته است. اين دو بيت آنچنان غم‌انگيز است كه انگار فرخي را تا امروز كش مي‌دهد و ما را نيز در همان غم مي‌نشاند: <مي‌روم در مجلس روحانيان آخرت / و اندر آنجا، بي‌كتك،طرح قوانين مي‌كنم / نامه حقگويي <طوفان> به آزادي، مدام / منتشر بي‌زحمت توقيف و توهين مي‌كنم>!

<من فرخي يزدي <لب دوخته> ام،مدير روزنامه <طوفان>،كه به جرم حق گويي و حق نويسي،ظالمانه توقيف شده.نماينده <دارالشوري> هستم.به گناه اعتراض و تكلم عليه يك قانون جابرانه و زيان بخش، مغضوب و متعاقب شدم.چند سال از كشور خود متواري بودم.>اين‌ها را فرخي از پنجره اتاقش خطاب به زندانيان ديگر گفت و به زجر و شكنجه بيشتر گرفتار شد.

غزل <آزادي> از سروده‌هاي فرخي است كه در سرودهاي انقلاب 57 نيز بارها خوانده شد. استبدادي كه فرخي بنيانش را به چشم ديد ، جانش فداي مبارزه با آن شد وهمراه با ترنم اين سرودها بر لبان رنجبران درهم شكست.رضا خان و پسرش با آن فلاكت رفتند تا مصداق اين بيت فرخي باشند كه:<بي گناهي گر به زندان مرد با حال تباه/ظالم مظلوم كش هم تا ابد جاويد نيست.>

بخوانيم غزل <آزادي>را:

آن زمان كه بنهادم،سر به پاي آزادي

دست خود ز جان شستم، از براي آزادي

تا مگر به دست آرم، دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر، در قفاي آزادي

در محيط طوفان زاي، ماهرانه در جنگ است

ناخداي استبداد، با خداي آزادي

دامن محبت را، گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن، پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل، مي كند در اين محفل

دل نثار استقلال، جان فداي آزادي

انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه یکم دی 1385 | موضوع: شعر |
 اي معلم چون حقوقت شد فراوان غم مخور

غم مخور

اي معلم چون حقوقت شد فراوان غم مخور

دردهايت مي شود اين بار درمان غم مخور

اي كه عمري چون پرستويي مهاجر بوده اي

       خوش به حالت مي خري تو كاخ اعيان غم مخور

با حقوقت بنز و مزدا يا دوو خواهي خريد

   مي شوي راحت ز جور كهنه پيكان غم مخور

اي كه گويي حال و روزت تاكنون بد بوده است    

مي دراند پول ،جيب كهنه تنبان غم مخور

چند روزي شادماني كن به يمن اين خبر

گركلاهي رفت برسر تا گريبان غم مخور

تا به كي تو شكوه داري از حقوق اندكت

فرق باشد از حبيبان تا غريبان غم مخور

گر نمي يابي كسي را تا بگيري يك جواب

باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور

 

                         شعر از « زنجره »

                                      هفته نامه ي قلم  معلم شماره ي 19

|+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 | موضوع: شعر |
 
 
بالا